با خبر شدیم که به تازگی آقای مهدی مظاهری فرزند یکی از مسئولان بلند پایه اقتصادی دولتهای خاتمی و احمدی نژاد در خصوص تفاوت ارزش “جهاد با جان” و “جهاد با مال” در فضای مجازی اظهار نظری داشتند که واکنشهای متعددی را بدنبال داشته است لذا از آنجا که در خبر قبلی(۲۲۰) به دلایل از بین رفتن مشروعیت مدیریت دولتها در نزد مردم در کنترل رشد نرخ ارز و مفاسد اقتصادی پرداختیم؛ موضوعی که به زعم مردم به تنهایی عامل این ناتوانی نیست و عملکرد آقا زاده های مسئولین نیز در آن تاثیر دارد، به این نتیجه رسیدیم که در ادامه آن خبر، پرداختن به موضوع این آقازاده نیز نباید خالی از لطف باشد!!! این آقا زاده بر پایه این سند :
جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم این متاعی است که هر بی سروپایی دارد.
…معتقدند بزرگی عمل جهاد با مال وی و خانواده محترمشان(فارغ از صحت انجام این جهاد توسط آقای مظاهری و غرض شاعر از سرودن این شعر) غیر قابل مقایسه با عمل نثار جان در راه وطن است. از طرفی در مقابل ایشان مخالفین، فارغ از اینکه این ادعا را توهین به آستان مقدس شهدای هزاران ساله ای این مرز و بوم و خانواده های محترم شهدای گلگون کفن می دانند با استناد به آیات قرآن مجید، مستندات تاریخی و نمادها و مظاهر فرهنگهای مختلف که ما از در رعایت عدالت، چند نمونه ای از این دلایل را که از جنس دلیل آقای مظاهری است در زیر آورده ایم؛ معتقدند ,,هیچ عملی دشوارتر و بزرگتر و ارزشمندتر از گذشتن از جان عزیز نیست. همانگونه که شعرا و عرفای این مرز بوم با اشعاری چون :
گر بر در دیر می نشانی ما را گر در ره کعبه می دوانی ما را
اینها همگی لازمهء هستی ماست خوش آنکه ز خویش وا رهانی ما را
ابو سعید ابوالخیر
مر مرا تو دوست تر داری عجب یا که خود را، راست گو یا ذالکرب
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
مولانا
حجاب چهرهء جان، می شود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره، پرده بر فگنم
که این سرای نه جای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان، که مرغ آن چمنم
حافظ
بر آن تاکید داشته اند. ،،
از ادله هر دو طرف این بحث که بگذریم و بصورت بی طرف به موضوع نگاه کنیم به مصداق این دو بیت شعر مولانا:
هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد
….در می یابیم که به مصداق فرمایش مولانا، هر دو طرف از چشم انداز خود راست گفته اند. پس ما نیز کوشیدیم تا از جنس همین دلایل سندی آورده و به قضاوت بنشینیم.
از آنجا که آقای مظاهری هم در بحث خود به دنیا گردی در رفع امراض تنگ نظری اشاره ای داشته اند؛ حکایت ۲۲ گلستان سعدی در نظر آمد که می تواند فصل و الخطاب این جدل باشد:
باب سوم گلستان سعدی در فضیلت قناعت ((حکایت شمارهء ۲۲ ))
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار، شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد. همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن، که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست. اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم .
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای: گفتم
آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور!!!
به راستی که حق به جانب آقای مظاهری است چون بذل مال در مواردی بسی سختر از جان کندن است که مولانا نیز سروده اند:
کوزهء چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد.